صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

68

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

[ در چاه زمزم ] شريك بگردان . گفت : در اختيار من نيست . اين كارى است كه مرا به آن اختصاص داده‌اند ؛ اما دست‌بردار نشدند و او را براى محاكمه نزد كاهن بنى سعد [ از اشراف شام ] بردند . ولى در راه ، خداوند به آنان نشان داد كه چاه زمزم به عبد المطلب اختصاص دارد . به مكه بازگشتند و عبد المطلب نذر كرد كه اگر خدا به او ده پسر عطا فرمايد و به سنى برسند كه او را حمايت كنند ؛ يكى از آنان را در پاى كعبه ذبح و قربانى كند . ( 1 ) مختصرى دربارهء واقعهء عام الفيل : ابرهه ، صباح حبشى ، فرمانرواى دست‌نشاندهء نجاشى در يمن ، وقتى ديد كه مردم عرب ، كعبه را طواف مىكنند و مراسم حج انجام مىدهند ؛ در صنعا كليساى بزرگى [ از سنگ مرمر ] ساخت و تصميم گرفت مراسم حج را به آنجا بكشاند . مردى از طايفهء كنانه ، از تصميم او باخبر شد و شب هنگام وارد كليسا گرديد و طرف قبله‌اش را با نجاست بيالود . وقتى ابرهه از اين عمل آگاه شد ، خشمگين گشت [ و براى انتقام ] با لشكرى بسيار كه تعدادشان شصت هزار سرباز بود ، به سوى كعبه حركت نمود تا ويرانش كند . همراه آن لشكر 9 يا 13 فيل بود كه ابرهه ، بزرگترين آنها را براى خود برگزيد . رفتند تا به « مغمّس » « 1 » رسيدند ؛ در آنجا نيرو را براى جنگ آماده و مجهز كرد و براى دخول به مكه فيل خود را نيز تدارك ديد . ( 2 ) هنگامى كه وارد درهء « محسّر » ميان مزدلفه و منى شدند ، فيل ابرهه خوابيد و از جا تكان نخورد كه به طرف كعبه برود . و هر وقت فيل را به سوى جنوب ، يا شمال يا شرق مىچرخانيدند - فورا - به پا مىخاست و تند مىدويد و هرگاه رويش را به طرف كعبه مىگردانيدند ، دوباره خود را بر زمين مىزد و از جا نمىجنبيد . اين كار را مرتب ادامه دادند كه ناگهان خداوند پرندگانى دسته دسته « ابابيل » بر سر آنان فرستاد كه بر آنان سنگريزه‌هايى از گل سخت فرو افكندند و سرانجام آنان را مانند برگ كاه خرد و جويده شده ساخت . با هر كدام از اين پرندگان پرستو مانند سه سنگ كه هر يك به اندازهء يك نخود بود . سنگى در منقار و دو سنگ در چنگال داشتند و با

--> ( 1 ) - دره‌اى است نزديك مكه .